چرا خدا كاری نكرده كه ما هیچ كار بدی نكنیم؟

نویسنده: فائضه غفار حدادی/ تصویرگر: عاطفه فتوحی شماره: 132
یك روز مامان باید برای كاری از خانه بیرون می‌رفت. داداش كوچولو را گذاشت توی روروئك و گفت «صادق! خیلی مراقب داداشت باشی‌ها! سمت پله‌ها نره. چیز خطرناكی توی دهنش نكنه.» داداش من، هادی، خیلی كوچك است...
یك روز مامان باید برای كاری از خانه بیرون می‌رفت. داداش كوچولو را گذاشت توی روروئك و گفت «صادق! خیلی مراقب داداشت باشی‌ها! سمت پله‌ها نره. چیز خطرناكی توی دهنش نكنه.» داداش من، هادی، خیلی كوچك است. هر چیزی دستش بیاید، می‌كند توی دهانش. حتی چند بار ورق‌های كتاب من را هم پاره كرده و خورده. حالا مامان داشت می‌رفت بیرون و من مسئول مراقبت از هادی بودم. مجبور بودم برای این كه او سمت پله‌ها نرود، خودم هی بروم و برایش چیزهایی را كه لازم دارد بیاورم. دو بار رفتم بیسكویت آوردم، سه بار رفتم دستمال آوردم تا دور دهانش را پاك كنم و شش بار هم رفتم آب آوردم كه هر بار هم نصفش را ریخت روی فرش! پله‌های خانه‌ی ما قدیمی است. به خاطر همین خودم هم گاهی پایم رویشان لیز می‌خورد و تازه یك بار هم نزدیك بود بخورم زمین. اما خب مجبور بودم این كارها را بكنم، چون هادی خودش بلد نیست مراقب خودش باشد و من نباید بگذارم سمت پله‌های خطرناك برود. ظهر كه مامان برگشت، پیشانی مرا بوسید و گفت: «تو پسر بزرگ و قابل اعتماد من هستی صادق جانم!» من حسابی ته دلم ذوق كردم، چون من مثل هادی كوچولو نیستم و می‌توانم مراقب خودم باشم...