آقا پلیسه

نویسنده: نیکالای نوسف/ برگردان از زبان روسی: مریم شیرازی/ تصویرگر: رضا مكتبی شماره: 151
وقتی آلیک کوچک بود، از هیچ‌کس به اندازه‌ی پلیس‌های شهر كوچك‌شان در شمال روسیه نمی‌ترسید. در خانه همیشه او را از پلیس‌ها می‌ترساندند و وقتی حرف گوش نمی‌کرد، می‌گفتند: «الان آقاپلیسه می‌آد.»...
وقتی آلیک کوچک بود، از هیچ‌کس به اندازه‌ی پلیس‌های شهر كوچك‌شان در شمال روسیه  نمی‌ترسید. در خانه همیشه او را از پلیس‌ها می‌ترساندند و وقتی حرف گوش نمی‌کرد، می‌گفتند: «الان آقاپلیسه می‌آد.»
اگر شیطنت می‌کرد باز می‌گفتند: «باید بفرستیمت اداره‌ی پلیس.»
یک بار آلیک گم شد. حتی خودش هم متوجه نشد چطور این اتفاق افتاده است. برای بازی رفته بود حیاط. بعد رفت تو کوچه، بعد تو خیابان. وقتی به خودش آمد، دید در جای ناآشنایی است. زد زیر گریه. مردم دورش جمع شده بودند و می‌پرسیدند: «کجا زندگی می‌کنی؟»
اما او نمی‌دانست کجا زندگی می‌کند. یک نفر گفت: «باید ببریمش به اداره‌ی پلیس تا نشونی‌اش رو پیدا کنن.»
آلیک تا اسم پلیس را شنید، بلندتر گریه کرد. بعد پلیسی نزدیک آمد. خم شد و از او پرسید: «اسمت چیه؟»
آلیک سرش را بلند کرد و تا آقاپلیسه را دید، پا گذاشت به فرار. البته خیلی دور نشد، چون مردم فوری او را گرفتند تا جایی نرود. او فریاد می‌کشید: «من نمی‌رم اداره‌ی پلیس! نمی‌خوام. بهتره همین‌طوری گم‌شده بمونم!»
مردم می‌گفتند: «آخه نمی‌شه که گم‌شده بمونی.»
آلیک گفت: «بالاخره یه طوری پیدا می‌شم.»
مردم می‌گفتند: «چطوری پیدا می‌شی؟ این طوری که نمی‌شه.»...