داستان

چیزی شده؟!پسر خوب

نویسنده: فریبرز لرستانی «آشنا»/ تصویرگر: علیرضا اسدی
گربه‌ی روی درخت از روی شاخه‌ای که نوکش رو به پایین بود جلو آمد؛ یک دفعه لیز خورد و افتاد توی باغچه...
گربه‌ی روی درخت از روی شاخه‌ای که نوکش رو به پایین بود جلو آمد؛ یک دفعه لیز خورد و افتاد توی باغچه. مادر گفت: «وای پاش شکست!» بابا گفت: «دستش شکست!» من گفتم: «سرش شکست!» بعد تندی دویدم کنار باغچه، اما گربه روی سبزه دراز کشیده بود و دمش را تکان می‌داد! من با تعجب به گربه نگاه کردم. گربه پرسید: «چیزی شده؟!» با خوشحالی گفتم: «نه!» گربه هم با خوشحالی گفت: «پس بدو بریم بازی!»...



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code