چرا من مسلمانم ؟

نویسنده: فاطمه غفار حدادی/ تصویرگر:طوبی علینژاد
ما چند ماه است كه از خانه‌ی خودمان رفته‌ایم به یك جای خیلی دور. من این‌جا در یك كشور دیگر مدرسه می‌روم. در این مدرسه بچه‌ها زبان‌های مادری مختلفی دارند و چهره‌هایشان با هم فرق دارد...
ما چند ماه است كه از خانه‌ی خودمان رفته‌ایم به یك جای خیلی دور. من این‌جا در یك كشور دیگر مدرسه می‌روم. در این مدرسه بچه‌ها زبان‌های مادری مختلفی دارند و چهره‌هایشان با هم فرق دارد. دوست قدبلندم عربی حرف می‌زند، یك پسر كك و مكی به زبان آلمانی حرف می‌زند و دختر چشم‌بادامی ته كلاس به زبانی كه اصلا نمی‌فهمم چیست. در كلاس ما فقط سه چهار نفر هستیم كه مسلمانیم. بقیه مسیحی یا یهودی‌اند یا دین‌های دیگری دارند كه من اسم‌شان را نشنیده‌ام.
دیشب داشتم عكس بچه‌های كلاس‌مان را به بابا نشان می‌دادم و تعریف می‌كردم كه با كدام‌ها دوست شده‌ام. وسطش ناگهان به سرم زد از او سوالم را بپرسم. «بابا! چرا ما اسلام رو انتخاب كردیم؟ مگه بقیه‌ی دین‌ها رو هم خدا نفرستاده؟» مامان از توی آشپزخانه با تعجب نگاهم كرد. بابا عكس كلاس ما را گذاشت كنار و گفت: «یادته وقتی خواهرت مبینا تازه به دنیا اومده بود، تو به زور می‌خواستی یه قاشق بستنی بذاری دهنش؟» گفتم: «آره یادمه. مامان چه دادی زد، یهو ترسیدم! تازه یه بارم وسط فرنی كه مامان بهش می‌داد، می‌خواستم یه قاشق آش رشته بذارم دهنش، شما نذاشتین!» بابا خندید: «وقتی مبینا كوچیك بود، نمی‌شد بهش غذاهای سنگینی مثل آش رشته داد...



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code