داستان

قورباغه آفتاب فروش

نویسنده: مریم نادری هشی
قورباغه كنار بركه نشسته بود و سكه روی سكه می‌گذاشت....
قورباغه كنار بركه نشسته بود و سكه روی سكه می‌گذاشت.
یه سكه... دوسكه... سه سكه... ده سكه....         
كه یكهو صدای همهمه و سروصدای حیوان‌های كنار بركه حواس او را پرت كرد. قورباغه پرسید: «چی شده؟ چه خبره؟» حیوان‌های جنگل گفتند: «ما جلو جلو از تو آفتاب خریدیم امروز از صبح تا حالا منتظر نشستیم تا آفتاب بخوریم، اما خبری از آفتاب نیست!»  قورباغه گفت: «من خودم امروز صبح آفتاب رو لب بركه دیدم. آروم باشید تا برم براتون پیداش كنم.» قورباغه راه افتاد ورفت. او باید آفتاب را پیدا می‌كرد، چون در آن جنگل انبوه و پردرخت بهترین جایی كه آفتابگیر بود و قابل استفاده، لب بركه‌ی قورباغه بود كه قورباغه هم یك آفتاب فروشی حسابی آن‌جا برای خودش راه انداخته بود. قورباغه آن‌قدر رفت تا به خرگوش رسید. گفت:«غور... غور... غور تو آفتاب منو ندیدی؟» خرگوش گفت:  «وقتی سه بار غورغور می‌كنی یعنی خیلی ناراحتی. نه ندیدم، اما فكر كن ببین كی بیشتر از همه به آفتاب تو علاقه داره؟ برو سراغ اون.» قورباغه خیلی گشت....
 تصویرگر: آزاده معزی



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code