قصه ی شهردودی

نویسنده: نوشین بابازاده
دوستان سلام! این صفحه مال شماست. شمایی كه عهدنامه‌ی «من صدای بی‌صداها هستم» را امضا كرده‌اید و عضو این گروه شده‌اید. از این شماره قرار است با هم یاد بگیریم چطور از انرژی‌های زمین نگهبانی كنیم. این بار نگهبانی انرژی را با هم تمرین می‌كنیم. پس با ما باشید....
دوستان سلام!
این صفحه مال شماست. شمایی كه عهدنامه‌ی «من صدای بی‌صداها هستم» را امضا كرده‌اید و عضو این گروه شده‌اید. از این شماره قرار است با هم یاد بگیریم چطور از انرژی‌های زمین نگهبانی كنیم. این بار نگهبانی انرژی را با هم تمرین می‌كنیم. پس با ما باشید.

یك روزی شهری بود كه آدم‌هایش خیلی كار داشتند. همیشه هم دیرشان می‌شد. در آن شهر هر كس یك ماشین داشت و زود سوار ماشینش می‌شد تا برود به كارش برسد. اما آدم‌های آن شهر هی چشمشان ضعیف‌تر و ضعیف‌تر می‌شد، تا جایی كه به سختی می‌توانستند همدیگر را ببینند. یك روز بالاخره فهمیدند این چشم‌شان نیست كه ضعیف شده، بلكه هوای شهرشان آن‌قدر آلوده است كه نمی‌شود جایی را دید. فهمیدید كه من دارم قصه‌ی شهر‌های خودمان را برایتان تعریف می‌كنم؟ و اقعا چطوری این‌قدر هوا كثیف می‌شود؟ نگهبانان انرژی گوش‌هایتان را تیز كنید تا برایتان بگویم....
 تصویرگر: سام سلماسی




ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code