داستان دنباله دار

قسمت دوم

قصر هزار در

نویسنده:
قصری که ما در آن بودیم پر از اتاق بود. پر از در بود. پر از راز بود. پر از ترس و جادو بود. معلوم بود. یک راه‌پله‌ی مارپیچی داشت که می‌رفت بالا و همان راه‌پله پیچ می‌خورد و می‌رفت پایین. آن‌جا، هم اتاق‌های روهوایی داشت هم اتاق‌های زیرزمینی و هم اتاق‌های همین جایی که ما بودیم...
قصری که ما در آن بودیم پر از اتاق بود. پر از در بود. پر از راز بود. پر از ترس و جادو بود. معلوم بود. یک راه‌پله‌ی مارپیچی داشت که می‌رفت بالا و همان راه‌پله پیچ می‌خورد و می‌رفت پایین. آن‌جا، هم اتاق‌های روهوایی داشت هم اتاق‌های زیرزمینی و هم اتاق‌های همین جایی که ما بودیم.
درست نمی‌دانم ما فرشته را گم کردیم یا خودش، خودش را گم کرد. هرچه بود ما یک‌دفعه تنها شدیم، آن هم وسط یک قصر هزار در، هزار رنگ، هزار کلک.
پشمکی همان اول کار با دیدن درهای قصر گفت: «آخ جون چقدر در. بریم ببینیم پشت این درها چیه.» من که کمی نگران بودم، گفتم: «مراقب باشید!» اما دیر گفتم، چون قیلی‌ویلی مورچه عجله‌ای دیوار قصر را گرفته بود و بالا می‌رفت و دوست صمیمی و عزیزم پخی‌مخی هم در اول را باز کرد و رفت توی اتاق. من و پشمکی قیلی‌ویلی را ول کردیم و رفتیم دنبال پخی‌مخی توی اتاق. قیلی‌ویلی همیشه می‌رفت و برمی‌گشت اما پخی‌مخی ...
اتاق پر از کفش بود. از همه رنگ. از همه شکل. از همه نوع. پخی‌مخی با دیدن آن همه کفش حسابی خوشحال شد و گفت: «مدت‌ها بود دنبال یه کفش بی‌بند، بی‌بو و بی‌رنگ می‌گشتم که کف اون لیزی نباشه و توی اون گرم نباشه و اندازه‌ی پای من هم باشه و...» بعد هم شروع کرد به جست و جو و پا کردن کفش‌ها. او کفش‌ها را یکی‌یکی پا می‌کرد و بعد آن‌ها را درمی‌آورد و پرت می‌کرد یک طرف...


 نویسنده:عباس و قصیده قدیرمحسنی
 تصویرگر: مهناز سلیمان نـژاد



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code