داستان

غصه زمین

نویسنده: یاسمن حسنی/ تصویرگر:آزاده معزی
امروز هوا بارانی بود. وقتی زنگ خورد، آقای ناظم پشت بلندگو گفت: «زنگ تفریح كسی نباید به حیاط برود و حتی توی راهروها هم نروید و در كلاستان بمانید.» حیف شد چون حالا كسی نمی‌تواند توی چاله‌های پرآب حیاط پا بكوبد...
امروز هوا بارانی بود. وقتی زنگ خورد، آقای ناظم پشت بلندگو گفت: «زنگ تفریح كسی نباید به حیاط برود و حتی توی راهروها هم نروید و در كلاستان بمانید.» حیف شد چون حالا كسی نمی‌تواند توی چاله‌های پرآب حیاط پا بكوبد. بعد هم گفت: «به سطل‌های جدید كلاس‌ها توجه كنید.» صدای بلندگو كه قطع شد، خانم معلم آهی كشید و گفت: «سر جاتون بشینید و خوراكی‌هاتون رو بخورید. می‌تونید آروم با بغل‌دستی‌تون حرف بزنید.» خودش هم رفت بیرون كلاس پیش معلم‌های كلاس‌های دیگر تا با هم حرف بزنند. همه شروع كردند به هدف‌گیری سطل‌ها. اما اول از همه صابر بود كه از ته كلاس گلوله كاغذی‌اش صاف رفت داخل یكی از سطل‌ها. صابر از همه‌ی ما قوی‌تر است، اما زیاد از درس خواندن خوشش نمی‌آید. صابر كه رفت روی میز تا ژست قهرمانی بگیرد، همه زدیم زیر خنده و به‌خاطر همین خانم معلم برگشت توی كلاس و گفت: «چه خبرتونه؟ تو چرا رفتی روی میز؟ بشین ببینم... ساكت! هیس!» همان موقع آقای ناظم هم سر رسید. توی سطل‌ها را كه دید اخم‌هایش رفت توی هم. نیم‌ساعتی درباره‌ی جدا كردن زباله‌ها و احترام به زمین توضیح داد. وقتی داشت از كلاس بیرون می‌رفت گفت: «امیدوارم حرف‌هام توی كله‌تون بره.» این را گفت و در را بست...



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code