يادداشت

شجاعت عذرخواهی

نویسنده: منصوره مصطفی‌زاده
اصلا خبر ندارم چه اتفاقی افتاد که پاک‌کن صادقی قل خورد و افتاد توی کیف من. این را به مامان هم گفتم، اما مامان هیچی نگفت و کج‌کج نگاهم کرد...
اصلا خبر ندارم چه اتفاقی افتاد که پاک‌کن صادقی قل خورد و افتاد توی کیف من. این را به مامان هم گفتم، اما مامان هیچی نگفت و کج‌کج نگاهم کرد. گفتم: «راست می‌گم مامان!» باز مامان هیچی نگفت. از قیافه‌اش معلوم بود که باور نکرده، اما گفت: «باشه. پس برو پاک‌کن رو بهش بده و همین رو بهش بگو!»
مامان اطو را برداشت و رفت که پیراهن بابا را بزند به جالباسی. من پاک‌کن را گذاشته بودم جلوی رویم و هی فکر می‌کردم واقعا چه توضیحی دارم برای سردرآوردن پاک‌کن از توی کیف! آخر صادقی سه تا میز آن طرف‌تر می‌نشیند. مگر می‌شود پاک‌کن‌اش این همه راه را قل خورده باشد؟ از آن بدتر این است که قبلش دو بار بهش گفته بودم پاک‌کن‌ات را به من قرض بده و نداده بود. نه که پاک‌کن نداشته باشم‌ها؛ دارم. منتها مثل پاک‌کن صادقی در ندارد و با آن دکمه‌ها بالا و پایین نمی‌رود. تازه پاک‌کن‌اش بوی خوبی هم می‌دهد. تمام کیفم بوی پاک‌کن‌اش را گرفته.
می‌روم پیش مامان: «مامان! اگه بفهمه پاک‌کنشو برداشتم، دعوام می‌کنه! آبروم جلوی دوستام می‌ره!» مامان رو می‌کند به من: «خدا که همه چی رو دیده. نمی‌ترسی آبروت جلوی اون بره؟» سرم را می‌اندازم پایین. مامان می‌آید و دست می‌کشد روی سرم: «برو پاك‌كن رو بهش بده، بگو اشتباه کردم! این طوری آبروتو پیش خدا نگه می‌داری!» می‌گویم: «می‌ترسم!» می‌گوید: «آدم شجاع اونیه که کارهایی رو که ازشون می‌ترسه انجام بده. وگرنه همه‌ کارهای راحت رو بلدن انجام بدن. تو خیلی شجاعی، من می‌دونم!»



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code