شاهزاده و گدا

نویسنده: زهرا عابدی
تام کانتی همراه پدر دزد و مادر گدایش در اوفال‌کورت در جنوب شهر لندن زندگی می‌کرد. او به دزدی تن نمی‌داد؛ برای همین هر شب، کتک مفصلی می‌خورد...
تام کانتی همراه پدر دزد و مادر گدایش در اوفال‌کورت در جنوب شهر لندن زندگی می‌کرد. او به دزدی تن نمی‌داد؛ برای همین هر شب، کتک مفصلی می‌خورد و گرسنه به رختخواب می‌رفت. روزی تام پرسه‌زنان به قصر وست مینیستر رسید. از پشت میله‌های طلایی قصر، شاهزاده ‌ادوارد را دید که لباس قشنگی از حریر به تن داشت. نگهبانان با خشونت سعی کردند تام را دور کنند، اما شاهزاده دستور داد تام وارد قصر شود و غذایی شاهانه برایش آوردند. تام از محیط زندگی‌اش و چیزهای دیگر برای شاهزاده گفت و شاهزاده از زندگی در کاخ برای تام تعریف کرد. آن‌ها شیفته‌ی زندگی یکدیگر شدند و آرزو کردند به جای هم باشند.   آن‌ها لباس‌هایشان را با هم عوض کردند و شاهزاده با عجله قصر را ترک کرد. پس از ساعت‌ها گشتن در خیابان‌ها با لباس‌ گِل‌آلود، به محله‌ی اوفال‌کورت رسید و گرفتار پدر تام شد. ادوارد خیلی زود فهمید که باید خودش را از دست پدر تام نجات بدهد. از آن طرف در داخل قصر تام هرچه سعی کرد تا به دیگران بفهماند که شاهزاده ادوارد نیست موفق نشد. شاه گمان کرد آموزش زیاد، فرزندش را خسته کرده است برای همین دستور داد: «پسرِ من، چه دیوانه و چه عاقل، وارث تاج و تخت انگلستان است. هرکس چیزی درباره‌‌ی جنون او بگوید، به دار آویخته می‌شود.» به دستور شاه گروهی از لردها مامور شدند....
 تصویرگر: فاطمه محمدی



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code