زندگي من

زنگ تفریح

نویسنده: میترا نسیمی
دو هفته‌ای می‌شود که به مدرسه برگشتیم. زنگ تفریح است و من و دوستم مبینا گوشه‌ی حیاط خوراکی می‌خوریم. او امروز پول توجیبی همراهش نداشت و من خوراکی‌ام را با او نصف کردم...
دو هفته‌ای می‌شود که به مدرسه برگشتیم. زنگ تفریح است و من و دوستم مبینا گوشه‌ی حیاط خوراکی می‌خوریم. او امروز پول توجیبی همراهش نداشت و من خوراکی‌ام را با او نصف کردم. جفتمان سیر شدیم و دوستی‌مان محکم‌تر شد. آن طرف حیاط بوفه است و  بچه‌ها دارند برای خریدن خوراکی همدیگر را هل می‌دهند. یکی از ششمی‌های زورگو هم به خانم صبوری مستخدم مدرسه‌مان بی‌احترامی کرد. به خودم می‌گویم: «ولش کن! به من چه؟!» و به صحبت‌هایم با مبینا ادامه می‌دهم، اما یک جای کار می‌لنگد. بلند می‌شویم و برای کمک به خانم صبوری می‌رویم و کمی بچه‌ها را منظم می‌کنیم. اولش کسی به حرفمان گوش نمی‌دهد اما کم‌کم یک صف درست می‌شود و این‌طوری همه راضی‌تر هستند.

حیاط مدرسه‌ی ما خیلی قشنگ است. تمیز و پر از درخت. خب ما هم حواسمان هست که آشغال‌هایمان را روی زمین نریزیم. ما امسال کلاس‌پنجمی هستیم و خیلی هوای کوچک‌ترها را داریم....
 تصویرگر: نگار متولی



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code