نزديك آسمان

داداش خوب من

نویسنده: فائضه غفار حدادی/ تصویرگر: مهسا ولی زاده
یکی از روزهای آبان‌ماه، وقتی عبدالرضا نه سالش بود برادرش محسن به مادرش زنگ زد و گفت: «کاری برام پیش اومده و امشب خونه نمی‌آم.» محسن ده سال از عبدالرضا بزرگ‌تر بود و در دانشگاه صنعتی شریف درس می‌خواند...
یکی از روزهای آبان‌ماه، وقتی عبدالرضا نه سالش بود برادرش محسن به مادرش زنگ زد و گفت: «کاری برام پیش اومده و امشب خونه نمی‌آم.» محسن ده سال از عبدالرضا بزرگ‌تر بود و در دانشگاه صنعتی شریف درس می‌خواند. هر روز که عبدالرضا از مدرسه می‌آمد با عجله مشق‌هایش را می‌نوشت و منتظر می‌ماند تا داداش محسن‌اش از دانشگاه بیاید و با او شوخی کند و خاطرات مدرسه‌اش را بشنود.
 اما محسن نه‌تنها آن شب که فردا و پس‌فردا و چند شب بعدش هم نیامد. عبدالرضا خیلی دلش برای داداش تنگ شده بود. یک روز که از مدرسه آمد با ناراحتی از مادرش پرسید: «پس چرا داداشی نمی‌آد؟» مادر گفت: «همون روز که تو با همکلاسی‌هات رفته بودی راهپیمایی روز دانش‌آموز، محسن و دوستاش رفته‌بودن توی سفارت آمریکا که به جاسوس‌بازی این آمریکای قلدر اعتراض کنن. بیا این کتلت رو براش ببر و حالش رو هم بپرس!» عبدالرضا کیف مدرسه‌اش را گوشه‌ای انداخت. ظرف کتلت را از مادرش گرفت و پیاده به سمت سفارت آمریکا که نزدیک خانه‌شان بود راه افتاد. خودش را از لای مردمی که جلوی سفارت ایستاده بودند و شعار «مرگ بر آمریکا» می‌دادند رد کرد. جلوی نرده‌ها ایستاد و سرک کشید...



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code