يادداشت

آقای جدی و آقای مهربان

نویسنده: منصوره مصطفی‌زاده
آقای جدّی از خانه بیرون آمده بود. شغل او اصلاً بامزه نبود. باید حساب و كتاب یك چیزهایی را روی كاغذ می‌نوشت و جمع می‌كرد و كم می‌كرد. بنابراین باید حواسش را حسابی جمع می‌كرد كه عددها اشتباه نشوند...
آقای جدّی از خانه بیرون آمده بود. شغل او اصلاً بامزه نبود. باید حساب و كتاب یك چیزهایی را روی كاغذ می‌نوشت و جمع می‌كرد و كم می‌كرد. بنابراین باید حواسش را حسابی جمع می‌كرد كه عددها اشتباه نشوند.
لباس‌های آقای جدّی همیشه تمیز بود و مواظب بود از روی چاله‌های خیس رد نشود كه پایین لباسش گِلی نشود. هروقت هم می‌دید كه بچه‌ها دارند از دور به سمتش می‌دوند، فوری راهش را كج می‌كرد كه نكند گرد و خاكی كه از دویدن آن‌ها به هوا بلند می‌شود، روی لباسش بنشیند. آقای جدّی خودش هم بچه داشت، اما با بچه‌هایش هم جدّی بود. وقتی از راه می‌رسید، كفش‌هایش را به پسرهایش می‌سپرد و خرمایی را كه خریده بود دست دخترها می‌داد و می‌رفت می‌نشست و به پشتی تكیه می‌داد.
یك روز آقای جدّی به مسجد رفت. پیامبر (ص) نشسته بود و بچه‌ای روی پایش بود. پیامبر (ص) خرمایی از جیبش درآورد و به بچه داد. بچه خندید. پیامبر (ص) او را بوسید و بچه بلند شد و با شادی به سمت بچه‌های دیگر دوید. آقای جدّی با تعجب به این رفتار پیامبر (ص) نگاه كرد. جای پاهای خاكی بچه روی لباس پیامبر (ص) مانده بود، اما پیامبر (ص) ناراحت هم نشده بود. آقای جدّی گفت: «شما بچه‌ها را می‌بوسید؟ واقعاً؟! من تا حالا هیچ بچه‌ای را نبوسیده‌ام! حتی بچه‌های خودم را!» پیامبر (ص) نگاهی به او كرد و گفت:  «كسی كه بچه‌اش را ببوسد، خدا برایش یك ثواب می‌نویسد و كسی كه بچه‌ای را خوشحال كند، خدا در روز قیامت او را خوشحال می‌كند.»



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code